
روزای آخر بود... دیگه توانی براش نمونده بود خب شیمیایی بودنم یه مشکلاتی داره دیگه! با کوچکترین صدایی اعصابش بهم میریخت، تحملش کم شده بود و.... دختر کوچولوی پنج سالش داشت با عمه ش بازی می کرد.... پر از سر و صدا و ذوق و شوق کودکانه بود و خواستار پدر.... دو دل بود چیکار کنه ولی صدا اذیتش میکرد یکم صبر کرد دید نخیر اصلا نمیتونه رفت جلو و آروم به خواهرش گفت میشه باهاش بازی نکنی...؟؟؟ خدا میدونه تو دل دختر و پدر اون لحظه چی گذشت.... چه صبر و تحملی داشتن رزمنده هایی که رفتن جبهه و درد و رنج های اونجارو دیدن و چه بسیاری خدایی شدن.... شهیدان زنده اند...
ادامه مطلب
تـو کلاس درس خدا ، اونیکـه نـاشکری میکنـه رد میـشـه اونیکــه نـالـه میـکـنـه تجـدیـد می شـه اونیکه صبر میکنـه قبـول میـشــه ولـی اونیکـه شکـر میکنـــه شــاگـرد ممتـاز میـشـه دعـــا میکنــم همیشه شاگـــرد ممتـــاز خدا باشی دعام کن تا منم همکلاسیت بشم...
ادامه مطلب
ازحکیمی پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟ گفت : چهار اصل 1- دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم 2- دانستم كه خدا مرا می بیند پس حیا كردم 3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم 4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم...
ادامه مطلب